استاد باستانی پاریزی

باستانی پاریزیصبح سه شنبه، پنجم فروردین ماه ۱۳۹۳، که بر سر کار حاضر شدم، چند ساعتی نگذشته بود که خبر بدی رسید. استاد بزرگوار دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی از میان ما رفته بودند. خبر تلخ بود و آزارنده. به سایتها سری زدم. ساعت به  ۹ صبح نرسیده بود و هنوز خبری در این خصوص منتشر نشده بود. اما هنوز ساعتی نگذشته بود که تمام سایتها خبر را منتشر کردند. این خبر در شبکه های اجتماعی در خبرگزاریها و همه جا منتشر شد.

راستی این مرد بزرگ چه کرده بود که چنین جای خالی اش محسوس بود؟ فکر کردم، مرور کردم، خواندم و هر چه بیشتر فکر کردم، دیدم شاید این عکس العملها در مورد ایشان هم ریشه در رفتار این بزرگوار داشته است. در درجه علمی و جایگاه اجتماعی ایشان در تاریخ این مرز و بوم، نه فقط کرمان، نه فقط سیرجان و نه فقط پاریز، که تمام این کشور، تردید نیست. در این یک روز، آن قدر گفته اند و نوشته اند و لابد خوانده اید که برای چون منی جایی برای گفتن و نوشتن در این باب نیست. اما به گمانم همه آنها هم که در مورد ایشان نوشته اند، در لابلای سطور نوشته ها و لابلای کلماتشان به همین موضوع اشاره کرده اند.

همه تقریباً متفق القول هستند که ایشان تاریخ را به میان مردم آورد، به زبان خودشان از خودشان برایشان گفت، به جای آنکه نام کتابها و دانشمندانی را به آنها بگوید که در هر کتابی آنها را میتوانستند یافت، برایشان گفت که گذشته چگونه بوده و چگونه میتوانسته باشد. تاریخ را روایت میکرد، اما چه شیرین و چه گزیده.

چند ده جلد کتاب یادگار این چهره به راستی ماندگار است، کتابهایی که در این وانفسای گرانی کتاب و گلایه از کم خوانی مردم، هر یک به چاپهای چندمین رسیده اند. راستی مگر چه میگفت و چه مینوشت؟ مگر تاریخ را، مگر اتفاقات تاریخی را، مگر آمدن این و رفتن آن را چند گونه میتوان نوشت؟ که او را چنین متمایز میکرد؟ به گمانم “چه” نوشتن در کار ایشان وجه تمایز نبود، “چگونه” نوشتن بود که ایشان را برجسته و متمایز میکرد.

وقتی فکر میکنم در رفتار ایشان چند شاهد و نمونه را برجسته میبینم که هنوز حتی در غیاب ایشان میتواند منبعی باشد برای آموختن، نه فقط برای شاگردانی کوچک چون منی که جسارت میکنم و این سطور را به یادشان مینویسم، که برای همه آنها که امروز درجه استادی دارند. او با رفتارش هم، آموخت. اما این رفتارها چه بودند؟

در رفتار این استاد عزیز، چند نمود برجسته مشهود بود.

  • در تمام کتابهای ایشان، نامها خلاقانه بود. کدام نویسنده، عنوانی چون “هشت الهفت” برای کتاب خود برمیگزیند؟ یا سرگذشت خود و مقایسه فرهنگی دو سرزمین را در قالب اثری چون “از پاریز تا پاریس” به رشته تحریر در میآورد؟ تا ظرف ۳۰ سال، چندین بار برای خوانندگانی از نسلهای مختلف تجدید چاپ شود؟ یا عناوینی مانند “پیغمبر دزدان” یا “از سیر تا پیاز” هر یک معنائی به کلی متفاوت از برداشتی داشت که خواننده از آن انتظار داشت. به گمانم خلاقیت یکی از شاخصه های ایشان بود.
  • پافشاری به معنی Assertiveness یکی دیگر از شاخصه های رفتاری این استاد عزیز بود. وقتی میخواستند به هدفی برسند، به راحتی منصرف نمیشدند، چه این هدف یک سفر باشد، چه دستیابی به یک منبع. تمام توان و منابع خود را به کار میگرفتند تا آن هدف محقق شود. خودشان از تلگرامی که برای پییری حقوق معوقه پدر، در سال ۱۳۳۱ به وزارت دارائی دکتر مصدق ارسال کرده بودند (در سن ۲۷ سالگی) در نوشته هایشان یاد میکنند که بالاخره منجر به دریافت این حقوق معوقه میشود.
  • فروتنی به حد اعلی از دیگر شاخصه های این استاد بود. هر تماس تلفنی را با سلام آغاز میکردند، اصراری نداشتند که از خود بگویند، بیشتر میخواستند به طرف فرصت دهند تا از خود بگوید. اما این فرصت چنان نبود که وقت بیهوده تلف شود و هر سخنی هر جائی گفته شود.
  • نوشتن، و فرصت شناسی از دیگر شاخصه های ایشان بود. تقریبا همه کسانی که محضر ایشان را درک کرده بودند، به یاد دارند که هر گفته ای که جالب بود، هر شعری که تازه و بدیع بود، هر نقلی که ارزشمند بود را بلافاصله یادداشت میکردند. همیشه کاغذهایی در جیب داشتند که محل ثبت این اطلاعات بود و اینها بعداً به داستانهای تاریخی ربط داده میشد، نوشته میشد و میشد کتابی که همه از آن بهره ببرند. این نوشتنها سود دیگری هم داشت. افراد کمتر میتوانستند در محضر ایشان، داستانهای بی پایه و کم اهمیت را بگویند، استاد بدون آزردن، بدون ارعاب و فقط با همین نوشتن نشان میداد که حرفها ثبت و ضبط میشود.
  • طنز بخش جدائی ناپذیر رفتار ایشان بود. هر حادثه تاریخی را، یا هر واقعه عادی را با چاشنی طنز، طنزی که نه در آن تمسخر قومی بود، نه مفاخره بود، نه تخریب، نه کلمات رکیک. برای طنازی نیازی به این ابزارهای نخ نما نبود. نمونه این طنز تاریخی را اینجا بخوانید.
  • آموختن ایشان دائمی بود. مهم نبود از چه کسی، مهم این بود که چه چیزی. گاه از نوجوانی در مورد اوضاع مدرسه میپرسیدند و با دقت گوش میکردند، چه بسا به حرفهای او بیش از بزرگترهایی که فرصت صحبت را از او گرفته بودند، گوش میکردند. میگفتند برای آموختن سخنوری، در دوره جوانی، با استفاده از کارت خبرنگاری که داشته اند، به جلسات علنی مجلس میرفته و سخنرانی ها را گوش میکرده اند و از آنها آموخته بودند.
  • مرکز کنترل درونی یکی از شاخصه های استاد بود. تقریبا در تمام وقایع عمر خود، نقش خود را همیشه برجسته و مهم میدانستند و در عین حال بسیاری از موفقیتهای خود را مرهون محبت و توجه دیگران میدانستند. از دعای خیر پدر که برکت قلمشان را از آن میدانستند، از سفر حجی که رفته بودند، از داستان انتشار اولین کتابشان، از شعری که بنان از ایشان به یاد صبا خوانده بود، در همه و همه این رفتار مشهود بود.
  • انتقاد از خود را در کتاب “خود مشت و مالی” نشان داده بودند. این کتاب در سال ۱۳۷۸ برای نخستین بار چاپ شد و در آن همه ایرادها و نواقص کارهای خود را بیان کرده اند. من نمونه دیگری از این کار در میان نویسندگان معاصر ندیده ام. در پانویسهای مفصل کتابهایشان به تذکرات اصلاحی که از خوانندگان دریافت کرده بودند، یاد میکردند و به نام خود آنها، آن تذکرات را میآوردند.
  • شبکه ارتباطی ایشان، بسیار مثال زدنی بود. این کار را از سالها قبل، از روزگاری که نه شبکه احتماعی بود و نه وبلاگ، آغاز کرده بودند و چه استادانه شبکه ای ساخته بودند که در آن معلمی از قم، خانه داری از پاریز، کتاب فروشی از بیرجند، کارمندی از اصفهان، شاعری از افغانستان، دانشجوئی از کرمان، طلبه ای از مشهد، نویسنده ای از شیراز، در کنار بزرگانی از جای جای این جهان پهناور، همه مرید و ارادتمندشان بودند. شبکه ای که ساختش و نگهداری اش، سالها طول کشیده بود و ایشان همانند گلهایی که در باغچه داشتند، همچون گربه ای که غذایش میدادند، مثل پژوهشگری که مقدمه ای بر کتابش مینوشتند، همچون معلمی در روستائی دور که کتابی هدیه اش میدادند، به آن فکر میکردند.
    • ببینید چطور ممکن است یک استاد تاریخ در شب بزرگداشت فرهاد فخرالدینی سخنرانی کند، محمد علی کشاورز خود را مفتخر به شاگردی ایشان بداند، در مراسم رونمائی از مجسمه کورش در سیدنی، دعوت شود، در مراسم رونمائی از کتاب معرفی عزت الله انتظامی حاضر باشد، در مراسم بزرگداشت پروفسور رضا، سخنرانی کند و در زمان درگذشتش، همه مقامات مملکتی، در گذشتش را تسلیت گویند. راستی این جایگاه، فقط ناشی از مرتبه علمی و درجه استادی ایشان بوده است؟ یا نگاه چند بعدی او؟
  • ریز بینی و نکته سنجی و توجه به جزئیات، یکی از نکاتی است که در نوشته ها و گفتار ایشان مشهود است. به نکاتی توجه میکردند که با چشم غیر مسلح، نه تنها قابل دیدن نبود، بلکه زائد به نظر میرسید. اما این هنر استاد بود که این جزئیات را تبدیل به مقاله ای تاریخی و نتیجه گیری متمایزی از آن میکرد. برای نکته سنجی ایشان، این شعر را هم بخوانید و لذت ببرید.
  • به گمانم این استاد بزرگ، گفتمانی پیوسته و درونی با خود داشته اند. شاید این شعر ایشان که “باز شب آمد و شد اول بیداریها// من و سودای دل و فکر گرفتاریها” نشانی از این گفتمان باشد.

این استاد بزرگ این همه بود و همه، این نبود، بس بیشتر از اینها بود. کاش قلمی داشتم، کاش قلمی بود که میتوانست بیشتر و بهتر ایشان را بشناسد و بشناساند. استاد باستانی پاریزی، یک برند شخصی معتبر ساخت، با سخت کوشی، با خستگی ناپذیری، با خواستن، و با یک کلاه و یک عصای چوبین.

شاید پستچی محل، کمتر کتاب و مجله و نامه و روزنامه به آدرس ایشان بیاورد، اما به گمانم این مرد بزرگ در تاریخ این مرز و بوم، ماندگار شد، مانند تاریخی که همیشه روایت میکرد، دیگرگون بود.

در یک سخنرانی به یاد یک استاد، شعری از بیدل دهلوی را خواندند که امروز چقدر غمگنانه مصداق دارد:

به انگشت عصا هر دم اشارت میکند پیری // که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست یا….

عجبا که روز تشییع پیکر ایشان هم هفتمین روز ماه است، عدد هفت که در نام مجموعه ای از آثار ایشان هست، گویا برای این مرد بزرگ معنائی دیگر داشت که بدون هیچ اندیشه و پیش بینی، روز تشییع پیکرش هم هفتمین روز ماه و هفتمین روز از سالی جدید است. شک ندارم که روز پنجشنبه هفتم فروردین، زمانی که پیکرش میرود تا در کنار همسر وفادارش جای گیرد، بسیار سخنرانان سخن خواهند گفت، از خصائص او خواهند گفت، و یادش گرامی داشته خواهد شد.

روحشان شاد و یادشان گرامی است، تا تاریخی هست و روایتگرانی ماندگار.

شعری از ایشان هم که در وصف فصل بهار و گذشتن سالی دگر از عمر از ایشان در خبرگزاری مهر، نقل شده، در پایان این صفحه، خواندنی است.

نه هر خامی زپایان شب عاشق خبر دارد
که فصل آخر این قصّه را پروانه می‌داند

سربلند باشید

اگر مفید بود، عضو شوید و یا به اشتراک بگذارید

برای آشنائی با کاربرد عملی این نوشته ها، در سازمان خودتان، روی عناوین زیر کلیک کنید:

جذب و استخدام

یافتن فرد مناسب برای سمت مناسب و در زمان مناسب، دغدغه اصلی در مرحله جذب و استخدام است. ما در این مرحله همراه شما هستیم و به کمک ابزارهای کارآمد یک سیستم پشتیبان تصمیم گیری به شما پیشنهاد میکنیم.

انگیزش و نگهداشت

وقتی افراد مناسب را انتخاب کردید، بر سر حق الزحمه هم به توافق رسیدید، نگهداشت این کارکنان چندان ساده نخواهد بود. ما امیدواریم بتوانیم همراه شما باشیم تا با پرهیز از سعی و خطا، ریزش نیروهای خود را به حداقل ممکن تقلیل دهید.

ارتقا و توسعه

جنبه های مالی، تنها جاذبه های شغلهای سازمانی نیستند. مسیر پیش رو (کار راهه شغلی) و شایسته سالاری برای کارکنان سازمانها چه بسا مهم تر بوده و به آنها انگیزه میدهد که با جان و دل در سازمان بمانند و نقشی در آینده خود ایفا کنند.

عملکرد و مدیریت

وقتی افراد وارد سازمان میشود و به اصطلاح در پست خود مستقر میشوند، با به کارگیری روشهای ساده و توجه به نیازهای مادی و معنوی کارکنان، میتوانید آنها را به گونه ای مدیریت کنید که روابطی برنده -برنده برای دراز مدت میان شما برقرار باشد.


۹ دیدگاه

  1. وکیلی گفت:

    استاد باستانی پاریزی، یک برند شخصی معتبر ساخت، با سخت کوشی، با خستگی ناپذیری، با خواستن، و با یک کلاه و یک عصای چوبین.

    جقدر این جمله به دل نشست.

    سپاسگزار از شما بخاطر یادآوری زحمات دکتر باستانی پاریزی

  2. @وکیلی
    سلام
    از توجهتان ممنونم. راستش یکی از انگیزه های این نوشته، که آن هم مدیون بزرگی این استاد عزیز است، آن بود که بدانیم و به یاد آوریم که “استاد” یعنی چه، و تلاش کنیم این القاب را ارزان نفروشیم.
    سربلند باشید

  3. سپيده گفت:
    یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت
    سر به دامان منت بود و ز شاخ بادام بر رخ چون گلت آرام، صبا گل می‌ریخت
    خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت
    نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می‌داد خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت
    زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت
    تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت
    گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟
    شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت

    روحشان شاد و یادشان گرامی

  4. @سپیده
    سلام
    این یکی از زیباترین اشعار ایشان است که خودشان هم آن را خیلی دوست داشتند، و برای بزرگداشت استاد صبا، توسط استاد بنان اجرا و از رادیو پخش شده است.
    یادشان، همه یک جا، گرامی باد
    سربلند باشید

  5. دردانه گفت:

    چقدر مطلبی که نوشته اید به دل نشست. میدانید که شما جایگاه ویژه ای نزد ایشان داشتید.
    از همه خلوص و صمیمیتتان سپاسگزارم.

  6. @دردانه
    سلام
    از لطف شما ممنون.
    راستش به نظرم نبود کسی که ایشان در حد خودش به او توجه نکرده باشند، من هم خوشحال و مفتخرم که یکی از همه این افراد بوده ام، اگر بوده باشم.
    حضور وسیع همه مردم، از پیر و جوان در مراسمی که به یاد ایشان برگزار شد، نشان از این واقعیت است.
    یادشان گرامی و ماندگار است، این سرمایه ای است که ایشان در طی سالها با سخت کوشی، با فکر و با راهی تازه، برای خود فراهم آوردند و یادگار گذاشتند، تا همیشه…
    برای شما و همه عزیزان ایشان، آرزوی سلامت و موفقیت دارم.
    سربلند باشید

  7. هاشمی گفت:

    روحش شاد و یادش گرامی
    چقدر با کتابهای ایشان به قول دوستان حال می کردیم. کتاب از پاریز تا پاریس ایشان را دو سه باری خوانده ام و بسیار لذت بردم. حیف که تا انسان می آید به این درجه از استادی برسد ۵۰ سالی زمان میبرد و تا جامعه می خواهد از او استفاده کند عمرش تمام میشود. واقعا که عمر انسان چه کوتاه است. این جور افراد حداقل باید ۳۰۰ سالی عمر کنند.

  8. @هاشمی
    سلام
    موافقم. خیلی حیف شد.
    سربلند باشید